محمد بن حسين رازي

15

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

قيدار نزد او شد تا سر گويد ملك الموت روح وى قبض كرد از گوش وى . قيدار پيش پسر بيفتاد مرده . جمل خشمى سخت گرفت . گفت : اى بندهء خدا پدر مرا كشتى ! ملك الموت گفت : نظر كن كه پدر مرده است يا نه ؟ جمل دو تا شد كه بنگرد كه حال پدر چيست . پدر مرده بود و ملك الموت به آسمان شد . جمل سر برداشت هيچ كس را نديد ، دانست كه ملك الموت بود . بر بالين پدر نشست و مىگريست . خداى تعالى تقدير كرد كه قومى از فرزندان اسحاق برسيدند قيدار را بشسته و حنوط كردند و در كوه بثير دفن كردند . جمل وحيد و يتيم بماند . خداى تعالى او را نگاه داشت تا بالغ شد در عز و شرف . زنى كرد از قوم خويش نام وى « جريره » . او به بنت حامل شد . چون بنت به وجود آمد طلب موضع آباء و اجداد كرد و صيد دوست مىداشت ، صيد مىكرد . تا « هميسع » به وجود آمد و از هميسع « اودد » . و از بهر آن اودد خواندندى كه آواز دراز بكشيدى . در عز و شرف بود . و اول كسى بود كه علم آموخت از فرزندان اسماعيل طالب آثار خير بود و در جوانى فاضل‌ترين اهل زمان خويش بود تا اودد به وجود آمد و از اودد « عدنان » به وجود آمد . از بهر آن او را عدنان خواندند كه چشمهاى جن و انس بوى نگران بودند و گفتندى : اگر اين را بگذاريم تا به حد مردى رسيد ، از پشت وى كسى بيرون آيد كه سيد و حاكم جملهء خلايق باشد . خواستند كه وى را هلاك كنند . خداى تعالى ملكى بر وى گماشت تا حافظ وى باشد . ايشان به هيچ حيلت با وى نمىتوانستند كرد . و خلق و خوى وى بهتر از آن جملهء خلايق بود . « معد » ازو بوجود آمد . و او را از بهر آن معد خوانند كه خداوند حروب و غارت بود از يهود بنى اسرائيل . با هيچ‌كس حرب نكرد الا كه مظفر بازگرديد . كس را مال چندان وى نبود . از وى « نزار » به وجود آمد .